ساحت

زنده ها

Posted in روايت by محمد on سپتامبر 5, 2008

برای زهرا

در همسایگی من دیروز، کسی را دفن کردند. موقع دفن از سر و صدایش متوجه شدم. خیلی تقلا می کرد. التماس می کرد. معلوم بود که دوباره یکی از آنهاست. شب که شد با چند تای دیگه رفتیم سراغش. ترسیده بود. همه مان اوایل ترسیده بودیم. اما چند روز که می گذشت قضیه فرق می کرد. نگاهش کردم. فرقی داشت. یعنی تو این چند سال خیلیها فرق داشتند. انگار هنوز باید زندگی می کردند. هنوز باید زنده می ماندند. آن بالا خبری بود. جنگ نبود. اما خبری بود که مردم را –حتی وقتی حرارت زندگی داشتند- می فرستادند این پایین. کسی که دیروز دفن کردند بعد چند روز خصوصی به من گفت مرده های اینجا خیلی هم با زنده های آن بالا ندارند. زمان ما اما اینطور نبود.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.