ناگزیری از خشونت
در باره این قضایای اسیدپاشی و قصاص کسی که این کار رو کرده همه دعوت شدن که بنویسن.
عمو کمانگیر نوشته:
اگر زمانی برای خشونت ورزی دلیل “خوب”ی پیدا کردی خودت را به روانشناس نشان بده. این خشونت ورزی می تواند اسید ریختن روی “عشق”ت باشد یا عملیات “استشهادی”.
واقعا کمانگیر عزیز فکر میکنه که بازدارندگی خاصی برای کسایی که همچین کارایی میکنن نباس وجود داشته باشه. اگه قرار به تناسب جرم با مجازات نباشه، پس چه قانون دیگه ای کارایی داره؟ من نمیگم الزاما چشم در برابر چشم. اما میگم تناسب. تو چطور به خودت اجازه میدی کسی که این کار رو کرده بهش بگی حیوون، اما به مجازاتش اعتقاد نداری؟
کمانگیر عزیز
هرچقدر جامعه ای که داریم بسازیم، باز هم نیاز به عوامل بازدارنده از نوع برخورد با عمل مجرمانه داریم. خشونت گر چه خوب نیست اما گاهی گریزی از اون نیست.
جراحی
چقدر خوب بود که اینترنت هم یک جایی میداشت که خیلی دور بود. جایی که در آن گاهی هوا بارانی میشد و دل آدم می گرفت و راه می رفت و سیگار میکشید. گاهی هم آدمی شاد بود و خوشحال و بیخودی و به خودی خود خندان.
انسان هر چه تنها تر باشد آزاد تر است. آزادی نشانه تنهاییست و عظمت درون. آنکه هرچه میخواهد می گوید یک آزادی دارد و آنکه هر می خواهد نمیگوید هزاران. می شود آزادی را شمرد اگر بلد باشی بند بند وجودت را آنگاه که نیازمند به بی تعلقی است بشماری.
من امروز آزادم که ننویسم اگر فکر می کنم برای بیان هر احساس انسانی نیازمند شکافتن پوست و بدن هر انسان در نوشته ام هستم.
آنها که مینویسند دو جورند. آنها که اول شخصیتی خلق میکنند و بعد در غم و شادی و زشت و زیبای او شریک می شوند و آنها که غم و شادی و زشت و زیبای خود را تصویر میکنند.
خواهم نوشت باز هم از حماقتهای خودم.
جستجو
برهنه در تلاطم سكوت
غرق ماهتاب واپسين
بر خرابه هاي آسمان سوخته
لحظه لحظه هاي بي درنگ پريقين
كشف واحه هاي آدمي
شراب
عشق
زندگي
همين!
آفتاب در چاه
نه دست مهربان صبح
نه مرگ سهمگين روز
از تمام نور
سهم مرد قعر چاه
تيغ آفتاب
-چو بر تمام دشت عمود مي شود
فاتحان
فاتحان
روندگان پهن راه واژگون
چو از ميان كوههاي بي زمين
به صور مي دمند
مردگان
عرق كرده بدبو و بي فروغ
پي يك ازل عشق بازي تلخ
به خواب مي روند
هوده زمان بي غرور
گله هاي هيچ
شوپن
داشتم فکر می کردم شاید شوپن هم، 200 سال پیش، در یک بعد از ظهر پاییزی، تو ماشینش، وقتی داشته بارون میومده، شیشه رو پایین کشیده و عطر زمین و درختهای بارون خورده رو با یه نفس عمیق فرستاده توی ریه هاش.
شاید شوپن هم لذت رانندگی ملایم تو یه همچین بعد از ظهری، توی بزرگراهای حومه شهر خودش رو تجربه کرده. شاید اونم از پشت شیشه ای که عمدا گذاشته خیس و خیستر بشه، نگاهش مات شده و گذاشته فکرش هر جا می خواد بره.
شاید فکر اونم پر کشیده و ندونسته از لابه لای ذهنش، لحظه های ناب زندگیش -مخصوصا اونایی که تو بعد از ظهرهای بارونی پاییز بودن- رو ردیف کشیده جلو چشش. اونقده واقعی که انگار داره تو همون لحظه ها زندگی میکنه.
آره. فقط اینطوریه که ممکنه بعضی قطعه های شوپن شکل گرفته باشن.
