دوبلینیها
دوبلینیها اثر جیمز جویس. فوقالعادست این کتاب. یه مجموعه داستان کوتاه. هر داستان اول مثل چند خط روی کاغذ میمونه. اما بعد طرحها شروع میکنن با هم یکپارچه شدن و تشکیل یه تصویر کامل میدن: انحطاط.
آقای صالح حسینی ویراستار متن اصلی هستند. یکی از توضیحهای ایشون در باره واژه «شمعونی» هستش:
شمعونی (Simony) عبارتست از تجارت نامشروع دنیوی از امور مذهبی. وجه تسمیه این اصطلاح به به شخصی به نام شمعون، یکی از جادوگران سامری مربوط میشود. وی که از دیدن آیات و قوات عظیمه رسولان مسیح به حیرت میافتد، مَبلغی پیش ایشان میآورد و میگوید: «مرا نیز این قدرت دهید که به هر کس دست گذارم روحالقدس را بیاید.» پطرس به او میگوید: «زَرَت با تو هلاک باد! چون که پنداشتی عطای خدا به زر حاصل میشود.» (ر.ک. اعمال رسولان،18/8 – 20)
آن یک ماتیز بود
صبح ساعت 8 زنگ میزدم ممد فرح میگفتم یه ساعت دیگه هفتاد و دو تن باش. گوله میکردم تو اتوبان قم. اصلا اون موقعها چقدر این قم رفتن راه دست بود. ممد هم میدونست که من که بگم یه ساعت دیگه باید دو ساعت دیگه بیاد هفتاد و دوتن. بعد با هم سیاوش قمیشی گوش میدادیم و ابی و کلا هر چی که دم دستمون میرسید و اصلا هم تو نخ اینکه آهنگ با کلاس روشنفکری گوش کنیم نبودیم. از غروب به بعد ممد که سیگار روشن میکرد من سختم میشد پشت فرمون سیگار رو ازش بگیرم. و چقدر تو جاده ژشت هم سیگار می کشیدیم. خیلی تو قید و بند اینکه کی برسیم نبودیم. فقط میرفتیم. تو اردستان یه جوجه کبابی بود که پوست مرغ مینداخت تو ذغال و خلاصه آدم رو به هوس مینداخت. میرفتیم و میشستیم و از آسمون کویر اذت میبردیم. گاهی حرف میزدیم و وقت اونقدر دراز بود که نخواهیم با عجله جواب هم رو بدیم. به یزد که میرسیدیم به قول ممد یه حالت خاصی بهمون دست میداد که حالتی زنانه است و الان تو این وبلاگ محترم نمیتونم اسمش رو بیارم. روزهای فارغ التحصیلی بود و خونه نداشتیم و خونه رفقا پلاس بودیم و با سلام و صلوات روزگار به سر میبردیم. اما از همه بیشتر همون رانندگی تو جاده های بی انتهای کویرش به خصوص از کاشون تا نائین می چسبید. و همه اینها تو ماتیز بود که قلقش دستم بود و من رانندش بودم و ماشین خیلی خوبی بیود که به رحمت ایزدی پیوست. الفاتحة!
زمانه تناقض
پروردگارا!
در سرزمینی که بسیجیهایش حرمت مردمان به نام تو میریزند (*)؛
و سبزهایش نفرت از بسیجیها به دل میپرورند (**)؛
و حاکمانش این هر دو دسته نمیبینند؛
و اخبارش دروغ میگوید (***)؛
و اخبار مخالفینش هم(****)!
به من عقلی عطا کن تا به نفرتم لگام زنم؛ که کار آشتی به نفرت بر نیاید.
و به سینه ام گشادگی ده که بتوانم هموطنانم را -آن طور که هستند- بپذیرم.
و به من نیرویی عطا کن که در هر حال (*****) حق را فریاد زنم.
و بصیرتی که راست از دروغ تمیز دهم.
—-
(*) دیشب بسیجی عزیزی میفرمود رفتیم و مجلس عزاداری که ارگ میزنند تذکر دادیم و وقتی قبول نکردند ساز شکستیم و دست ساز زن!
(**) نگاهی بیاندازید به بالاترین.
(***) کیهان نوشتهاست در مراسم تشییع آقای منتظری حداکثر 5000 نفر جمعیت و حداکثر 200 نفر مخالف وجود داشتهاست.
(****) از یاد نمیبریم که همین BBC اصطلاح «گربه نره» را تبلیغ کرد و جا انداخت.
(*****) نه مانند آنان که به وقت حضور سر کج کردند و وقتی به دیار کفر رسیدند حنجر پاره!
ترس
از این حالتش میترسید. ترجیح میداد نعره بزند، عصبانی بشود، اما اینطور نباشد. حتی جرات نمیکرد جلویش را بگیرد. آرام به گوشهای خزیده بود و گریه میکرد. گریه میکرد و زیر چشمی او را میپایید که راه میرفت و بدون عصبانیت، بدون منظور و یا حتی بدون قصد قبلی، میگشت و ناگهان چیزی را انتخاب میکرد و میشکست. کاری نمیکرد که زحمت زیادی داشته باشد. فقط میشکست. انگار که مثلا ناخن بلندی است که باید گرفته شود. انتقام نبود. تخلیه کردن خود نبود. فقط میخواست اطراف خود را پالایش کند. او از این حالت او خیلی میترسید… و آرام به گوشهای خزیده بود و گریه میکرد.
حقیقت
شاید حقیقت عمیقتری از آنچه میبینیم وجود ندارد. شاید آنچه این همه به دنبال آن می گردیم اصلا وجود ندارد. اینجا را ببین. تنها لذت است که برای ما مفهوم دارد. اخلاق، هنر، ایمان و علم. اینها همه اسباب است برای لذت. ببین وقتی از خود خالی میشوی، وقتی ذخیره لذتت ته میکشد دیگر هیچ چیزی از آن همه رجزهای «این الملوک»ت نمی ماند.
و اینقدر برای انسان قبول اینکه حقیقتی فرای خود او نیست سخت است که ترجیح میدهد دنبال مهملات دیگری برود. اما شاید واقعیت اینست که ما تنها در برابر ساختار اندیشه خودمان دچار تحیر شده ایم. مگر در 200 سال اخیر فلسفه چیزی بیشتر از شناخت شناسی بوده است؟
در این صورت ما برای داشتن فلسفه عمیقتر، زیست شناسی و مدلسازی ریاضی بیشتری نیاز خواهیم داشت.
شاید…

2 comments