ساحت

سرگردان

Posted in چامه ها by محمد on اوت 28, 2008

همچون ابر
آویخته بین زمین و آسمان
گاهی به سینه
نعره لولی حیران
گاهی به دشت
فرود ملایم باران

Advertisements

تکرار

Posted in چامه ها by محمد on اوت 27, 2008

چه بی رمق می شوند
کلمات از تکرار
خاطرات از حسرت
عشقها از تیمار

چه مرده است زندگی
کم شادی
کم غم
بی بسیار!

من و شیطان

Posted in چامه ها by محمد on اوت 26, 2008

خدا انسان را آفرید و شیطان را
شیطان اما زندگی را درست کرد
.
آنگاه که دست به سوی خدا دراز کردم
او بود که جوابم گفت و التیامم داد
آنگاه که آشفته بودم و سر درگم
او بود که غمم خورد و اطمینانم داد
.
شادی منحصر به فردی هست که تنها اوست که میتواند به من عرضه کند
شادی نابودی روحی که خدا رهایش کرد

چرا دارم حرص ميخورم ??

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on اوت 26, 2008

ببين آقا جان اصلا من چرا اينقد حرص دارام ميخورم تا يه خبری از تو مملکت گل و بلبل در مياد؟ اصلا شما ها چرا حرص ميخورين تا تقی به توقی ميخوره؟ من اصلا حماقت اين آدما رو نميفهمم؛ فکر ميکنن دارن تو لس آنجلس زندگی ميکنن. «اگر ثابت بشه که مدرک آقای کردان تقلبيی هست يه افتضا ح` سياسی برای اون جناح هست» بابا آخه کجای کارين؟ دانشگاه آکسفورد توی صفحه اصلی سايتش يه ا علاميه زده که هيچگونه ارتبا طی بين اين دانشگاه و اين آقاهه نيست.

 تازه اصلا اومديمو ثابتم شد. آخه آقا جان تو مملکتی که تيم المپيکش سابقه ايران رو به گه ميکشه بدش رييس ورزش مياد ميگه با افتخار که ما 30 ميليارد تومن خرج کرديم و نتايج رضايت بخشه

 آخه تو مملکتی که استاد دانشگاه ترتيب دانشجوی خودشو ميده (مدديو ميگم ) بد رييس قوه قضايي اون شهر ميگه که اينا صيقه بودن و مجرم اون دانشجوهای بدبختی هستن که روابط شخصی يه استادو رو کردن(راستی محض اطلا ع يکی از همين دانشجوها زندانه يه چند ماهيه و در حال ياد اوری شدن  روابطش با اسرا اييله)

 آخه تو مملکتی که صاحب انقلاب امام زمانه و بدش امام خمينی و بدش امام خامنه ای و ديگر صاحب منصبان. يکی از اين صاحبان ما و انقلاب (هاشمی رفسنجانی) که اگه حقی به گردن انقلاب مفهوم داشته باشه ؛ حقش بيشتر از امام خامنه ای نباشه کمتر نيست. ميآدو به اين آقا رييس جمهور ا عتراض ميکنه، اونوقت فرداش صاحب اصلی همه ما ها ميادو به اين آقای رييس جمهور ميگه طوری برنامه ريزی کن انگار که 5 سال ديگه سر کار هستی (ترجمش اينه که نگران نباش ساله ديگه هم امداد الهی شامل حالت ميشه و از تو صندوق در ميآی )

اصلا امديمو تو اين مملکت ثابت شد که مدرک کردان تقلبيه. خيال کردی چی چی ميشه؟ اصلا هرکی معادل لغت افتضاح سيا سی رو تو فرهنگ لغات عربی پيدا کنه من يه جايزه بهش ميدم بابا جان من اصلا چرا دارم حرص ميخورم. اينور دنيا اگه بروز ندی که ايرانی هستی همه چيز خوب پيش ميره. خوب فوقش بروز نميديم.

خفگی

Posted in يادداشت by محمد on اوت 25, 2008

یک بار خیلی وقت پیش داستانی نوشتم در مورد چند دقیقه آخر یک اعدامی. ارتباطش با آدمها و چیزهای دور وبرش. آنچه می بیند و فکر میکند و لمس میکند. رابطه اش با طناب دار و زبانی که در حال تقلا قورت میدهد. داستان رو تو مجله ای که تودانشگاه در میووردیم چاپ کردم.

بعد چاپ اون داستان آدما دو دسته شدن: یه عده میگفتن این چیه نوشتی؟ این چه چیز مزخرفیه؟ بعضی اما میگفتن کاش مثلا فلان احساس یا بهمان حالت رو هم اضافه میکردی.

بعدها فهمیدم فرق این دو گروه تو این بوده که بعضیا لحظات اعدام رو چشیدن یا هر روز دارن تجربه میکنن و بعضیا نه!

ته ما

Posted in روايت by majid on اوت 25, 2008

ته هر چيز جايست که از ان ملکوت ملال اغاز ميشود. به من گفت هرگز سعی نکن

سوزنده ترين آرزوهايت را جامه عمل بپوشانی و به درد گريست. ميگفت چه کسی داور است؟

لباس سپيد را ايرانيها برای عروسی ميپوشند و هندی ها برای عزا. من بايد چه لباسی بپوشم؟

تمام آستنباط ما از درستی و نا درستی چيزها مشروط است. ماشينی هستيم که از کودکی

برنامه ريزيش ميکنّد برای اينکه جهان را آنطور ببينّد که خواسته اند. با اينهمه ما معتقيديم که عقل

داريم و قادريم خوب را از بد جدا کنيم. پس من کی بايد جهان را آنگونه که هست ببينم؟بدون پيش شرط

بدون خوب و بد

سيگارش را که اتش زد گفت سالهاست که دارم تکه تکه های اين ماشين را از هم جدا ميکنم

و از نو جور ديگری ميبندم. نه مردم پيش از ما فهمشان بيشتر از ما بوده نه آنها. تمام اين تابوها برای

آدمهای متوسط است .من خودم را کشته ام تا بفهمم چه چيز خوب است و چه چيز بد.

برای من ديگر چيزی تابو نيست

 

بر اساس متنی از رضا قاسمی

 

همينجوری

Posted in روايت by majid on اوت 24, 2008

چرا اينهمه فرق ميکند تاريکی با تاريکی؟ چرا تاريکی ته گور

فرق ميکند با تاريکی اتاق؟ فرق ميکند با تاريکی ز هدان؟ چرا تاريکی ازل فرق ميکند با ابد؟

بی صدا

Posted in چامه ها by محمد on اوت 24, 2008

هر سال همانوقت آن جا بود

میرفت آن بالا  می ایستاد

چشمهایش را می بست و میخواند

آنچنان بلند میخواند که صدایش تا دوردستها -خیلی دوردستها- شنیده میشد

مادرها و کودکها، گداها، دزدها، ساربانها، صحرانشینها، سربازها، حاکمها

همه و همه می آمدند و خیره و بهت زده به آوازش گوش میکردند

وقتی میخواند انگار چیزی جز آواز او در دنیا نبود

.

با خود عهد کرده بود که بخواند

عهد کرده بود که هر سال بلندتر بخواند

هر سال انگار قسمتی از خودش را در صدایش میریخت و میخواند

کسی نمیدانست علت این همه شور خواندن چیست

چرا آن موقع از سال؟

.

یک شب اما دیگر طاقتش تمام شده بود

از سنگینی نگاه آن همه چشم که خیره به او نگاه میکردند

به تنگ آمده بود

آن شب باید تمام میشد

خواند و خواند

وقتی که دیگر صدایش شنیده نمیشد

هیچکس نفهمیده بود که چطور و کی

آتش گرفته بود و

سوخته بود و

تمام شده بود

.

پ.ن: عنوان پست را همسرم بسیار عالی انتخاب کرد

نبرد توپخانه ها

Posted in نوشته هاي شهروندي by محمد on اوت 24, 2008

قضيه ظاهرا جديتر از اين حرفاست. حمله به دولت احمدينژاد كاملا سازمان يافتست. حتي صحبتهاي آقاي خامنه اي هم با وجود حمايت (و شايد تلاش رسانه اي براي نشان دادن حمايت) باز هم نيشهايي داشت كه بسيار قابل تامل بود.

توپخانه مقابل هم اما شروع كرده.

اين رو نوشتم فقط تا چند خبر رو به هم ربط داده باشم.

شروع

Posted in يادداشت by majid on اوت 21, 2008

وقتی 2 تا آدمی که غير از يه عالمه خاطره و کلی محبت اشتراک خاص ديگه ای نداران، قرار ميزارن

با هم بنويسن، خيلی سخت ميشه نتيجه رو پيشبينی کرد. شايد واسه خودش يه تمرين تفاهم و درک

متقابل باشه (خيلی از اسم دموکراسی خوشم نمياد).

خوب منم محمدم ، 

چند ساليی (حدود 5 سال) که دکتر فرانسه زندگی ميکنم. هميشه هم دوست داشتم که وبلاگم

يه دفترچه خاطرات باشه به قول محمد هر آنچه از ذهن ميگزرد.

اولين حظور کلمه تو ذهن بدون ويرايش، همونقدر بی پيرايش که تو تمام سالهای دوستيمون بوديم