ساحت

ته ما

Posted in روايت by majid on اوت 25, 2008

ته هر چيز جايست که از ان ملکوت ملال اغاز ميشود. به من گفت هرگز سعی نکن

سوزنده ترين آرزوهايت را جامه عمل بپوشانی و به درد گريست. ميگفت چه کسی داور است؟

لباس سپيد را ايرانيها برای عروسی ميپوشند و هندی ها برای عزا. من بايد چه لباسی بپوشم؟

تمام آستنباط ما از درستی و نا درستی چيزها مشروط است. ماشينی هستيم که از کودکی

برنامه ريزيش ميکنّد برای اينکه جهان را آنطور ببينّد که خواسته اند. با اينهمه ما معتقيديم که عقل

داريم و قادريم خوب را از بد جدا کنيم. پس من کی بايد جهان را آنگونه که هست ببينم؟بدون پيش شرط

بدون خوب و بد

سيگارش را که اتش زد گفت سالهاست که دارم تکه تکه های اين ماشين را از هم جدا ميکنم

و از نو جور ديگری ميبندم. نه مردم پيش از ما فهمشان بيشتر از ما بوده نه آنها. تمام اين تابوها برای

آدمهای متوسط است .من خودم را کشته ام تا بفهمم چه چيز خوب است و چه چيز بد.

برای من ديگر چيزی تابو نيست

 

بر اساس متنی از رضا قاسمی

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: