ساحت

آخرين

Posted in يادداشت by majid on سپتامبر 29, 2008

قالبش یکی است، شکلش یکی است، عملکردش یکی است. چماق و تپانچه و زندانش همان است فقط بهانه هایش فرق می کند. زمان سلطان محمود می کشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان می کشتند که سنی است، زمان ناصرالدین شاه می کشتند که بابی است، زمان محمد علی شاه می کشتند که مشروطه خواه است، زمان رضاخان می کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کره اش می کشتند که خرابکار است، امروز تو دهنش می زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می نشانند و شمع آجینش می کنند که لامذهب است!

احمد شاملو، سال 58

 

تو راست ميگی، بهتره خفه خون گرفت. خوب اينم مال تو ديگه. وقتی بايد نه نوشت و نه گفت. مثل همه بقيه چيزا مال تو, مال شماها. چرا بايد مهم باشه اصلا؟ راستی چيز ديگه اي مونده که تقديم کنيم؟

يا علی

 

 

 

 

Advertisements

دخترک و شکارچی

Posted in روايت by محمد on سپتامبر 27, 2008

دخترک با لبخند به آخرین کوزه ای که ساخته بود نگاه می کرد. سالها بود که کوزه می ساخت و بر آنها نقش می زد. سالها بود که شکارچی زبردست کوزه های دخترک را می فروخت و برای دخترک آذوقه و مقداری از گوشت شکار می آورد. اما این کوزه با بقیه کوزه ها فرق داشت. دخترک نقش خودش بر کوزه زده بود.
شکارچی خیره به دخترک نگاه می کرد. «سالها نقش کوزه ها نقش بوده اند. اما این بار نقش کوزه نقاش است. این کوزه ای نیست که بشود به هر کسی فروخت.» دخترک از روی کوزه به شکارچی لبخند می زد. «گشتن می خواهد، یافتن خریدار این کوزه.» دستش که آنهمه بند به پای گور و گراز زده بود، لرزان به انحنای کوزه پیچید.
دخترک و شکارچی به راه افتادند. شکارچی عازم فروش بود و دخترک سرخوش به دنبالش.
در راه به گله ای رسیدند. شکارچی هیمه ای فراهم کرد و آتشی و بریانی از گوشت گله. دخترک اما، دل به قوچی داد که ماده باردارش را می پایید. شکارچی که دوباره راه افتاد، دخترک همانجا ماند.
در راه به چشمه ای رسیدند. شکارچی جرعه ای نوشید و مشک پر آب کرد و به راه افتاد. دخترک اما انگار که آب را برای بار نخست میدید. دل به زلالی آب داد و همانجا ماند.
به هر رهگذری که می رسیدند شکارچی تردید می کرد که کوزه را نشان دهد، چه رسد که خریداری بیابد. دخترک اما می گفت و می خندید و از حال کسان و دوستان رهگذران می پرسید.
رفتند تا به کلبه ای رسیدند. انگار روزگاری در آن کلبه دخترکی بود که بر کوزه ها نقش می زد و شکارچی زبردستی که کوزه ها می برد و میفروخت و برای دخترک آذوقه و مقداری از گوشت شکار می آورد. شکارچی انگار گمشده خود را یافته بود. در کلبه ماند و کوزه به شکارچی فروخت. دخترک اما خندید و گذشت.

چند روزه

Posted in روزمركيها by محمد on سپتامبر 20, 2008

١. ديديد گاهي يه چيزي جلو چشم آدمه اما آدم نميبينه؟ تو هفته پيش من يه همچين چيزي كشف كردم. شاعري كه تا قبل از اين فقط قريحه عاليش رو ميشناختم ولي الان يه تيكه هاي نابي از شعرش مسحورم كرده. دارم ازش ياد ميگيرم چجوري بدون سياه نوشتن دردهاي درد رو منتقل كرد.

٢. شب قدر. مسجد كوي دانشگاه. حاجي امجد. ماه رمضون. جمله هاش رو خودتون بسازين!‏‏‏‏

و هر شب آن ارزش هزار شب را دارد

Posted in يادداشت by majid on سپتامبر 19, 2008

شبهای زيبايی. اسمون زيباتره . خدا از هميشه نزديکتر. شبهای قدر.

در های اسمون به رومون بازه. هرکی که هستی، هرجا که هستی، واسه همه دعا کن.

واسه منی که محتاجم دعا کن.

 

يا علی

 

به همين سادگی

Posted in روايت by majid on سپتامبر 16, 2008

گوپس. صداش که اومد، برگشتم. چشای سبزش خيره شده بود به چشام. بلند شو ديگه. مگه نه اينکه ادم که زمين ميخوره به اولين چيزی که فکر ميکنه بلند شدنه. ولی انگار دلش نميخواست بلند بشه. انگار با چشای سبزش بهم ميگفت خيلی دوست داری بيا دستمو بگير بلندم کن.

خواستم برم جلو ولی يکی دستمو گرفت گفت آقا کجا؟ مگه نميبينی؟ و با دست يه جاييو نشونم داد. نفهميدم منظورش بخار بود يا رد قرمزی که از روش بخار بلند ميشد. ولی هرچی بود، احساس کردم بخار داره تو کاسه سرم ميپيچه و چنگ ميزنه به دل و روده هام. بيشتر که دقت کردم ديدم چشاش سبز نيست. قرمزه. انگار فهميده بود که شناختمش. همين ديشب بود جلوی در ساختمون سلام کرد. اون موقع چشاش سبز بود. يه لحظه محو خوشگليش شدم. سلام کردم. وقتی رد شدم با خودم گفتم عجب چيزی.

هيچوقت فکرشو نميکردم که اون چشای سبز هم طاقت ادامه نداشته باشه. نگاه خدا حافظی رو که بهش انداختم بهم گفت خيلی سخت نبود، 5 تا طبقه همش، زود ميرسی بعدش گوپس و بعدش هيچی.

آره امروز پيش پای من از طبقه 5م خودشو انداخت.

قانون

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on سپتامبر 15, 2008

با سلام، موضوع بحث امشب رو روی قانون متمرکز ميکنيم. چون به هر حال قانون و سبک قانون گذاری يکی از مشخصه های اصلی در تميز دادن نظامهای مختلف حکومتی ميباشد. بحث رو با آقای «ايشون» شروع ميکنيم.

ايشون: در يک نظام اسلامی اصل بر اينه که قوانين مورد نياز در بطن قران و سيرت نهان هستند و تنها احتياج به استخراج دارند.

من: ولی مبحث تطبيق با شرايط مدرن امروز کجا قرار ميگيره؟

ايشون: در اينجا مبحث مرجعيت پيش کشيده ميشه که وظيفه مدرن کردن و تطبيق دادن قوانين با شرايط روز رو دارند.

من: ولی فکر نميکنيد در مورد قوانينی مثل حکم سنگسار يا قطع دست، مرجعيت هنوز به فکر مدرنيزاسيون نيافتاده؟

ايشون: به هر حال يک سری احکام هستند که در متن مستقيم قران يا سنت اومدند و منطقا يک مرجع حق دخول در اين قوانين رو ندارن.

من: خيلی دوست دارم نظر آقای «تو» رو در اين زمينه بدونم.

تو: توجه کنيد که اسلام در زمينه قوانين جزائی و شخصی بسيار مدرن و با قدرت عمل کرده و تقريبا برای تمام اعمال ادمی حکم مشخصی داره. در اينجا تا حدودی با نظر آقای «ايشون» موافقم چون حکم مستقيم خداوند قابل بحث نميباشد. ولی وقتی بحث جامعه مدنی و روابط پيچيده امروزی آن پيش ميآد، اسلام راه حل مشخصی رو ارائه نکرده. و با توجه به اينکه اسلام يک دين مقدس گرا هست،در اين زمينه به سمت قوانين انتزاعی رفتيم. به عنوان مثال شما شرط التزام عملی به اسلام برای ورود به مجلس يا رياست جمهوری رو مورد عنايت قرار بدين. به خودی خود اين قانون خوبيه و شباهت زيادی به تعريف «اوليای دين» در قران دارد. ولی در شرايط کنونی به علت عدم توانايی در ارائه تعريف مشخص از التزام عملی به اسلام، اين قانون بازيچه شده در دست شورای نگهبان برای برخورد سليقه ايی و مثلا حذف دکتر معين. واقعيت اينه که يک نظام دمکرات در اين زمينه خيلی بهتر عمل ميکنه. چون سعی در تصويب قوانينی داره که تعريف مادی و قابل تحقيقی داشته باشه. از همين دست هستن قوانينی مثل مبارزه با اراذل و اوباش که به پليس اجازه برخورد با هر کسی رو به خاطر اين جرم نامفهوم ميده. در حقيقت، به نظر من ما بايد سعی کنيم واقع گرا بوده و تقدس گرايی و قوانينی با پيش شرطهای اعتقادی رو به طور کامل از قوانين حذف کنيم چون غير از خدای متعال کسی ترازويی برای سنجش اين مفاهيم نداره. اين مدل قوانين تنها راه رو برای سودجوهای مقدس نما باز ميکنه. در عوض اين قوانين، با وضع قوانينی قابل سنجش مثل سنجش بازده و عملکرد در ارتقا بازدهی يک نظام (حتی اسلامی) سعی در بهبود اوضا ع بکنيم.

من: و نظر شما آقای «اون»؟

اون: من به هيچ وجه اعتقادی به وجود قوانين الهی ندارم. به نظر من با توجه به تغيير هنجارها در يک سيستم دياليکتيک بايد قوانين وضع بشه.

من: به نظر من تجربه 25 ساله حکومت اسلامی در مملکتی که شايد به صورت صد در صد نشه بهش گفت مملکت اسلامی و اسلام گريزی روز افزون جوونها به علت احساس بيگانه بودن با مراکز اسلامی به علت همين برداشتها و قضاوتهای سليقه ای و همچنين وضع ناخوشايند اقليتهای عقيدتی در ايران ، منو بر اين و ميداره که در اين مورد امتياز مثبت رو به آقای «تو» بدم. در عين حل نظر آقای ايشون مناسبتی با عقايد اسلامی من نداره. البته لازم به ذکر که شايد توانايی آقای «ايشون» برای جواب دادن به اندازه کافی نبوده باشه.

نظر شخصی من اينه که به يه مملکت نميشه گفت اسلامی مگر اينکه همه مسلمون باشن. بنابرين ما حق نداريم در خاکی که همه به يه اندازه از اون سهم دارن، برداشت شخصی يک گروه خاص از اسلام رو به صورت قانون در بياريم.

احساس روشنفکری

Posted in نوشته هاي شهروندي by محمد on سپتامبر 15, 2008

میگفت که احمدینژاد -در حین سبک وزن بودنش برای جایگاه فعلیش- سه تا وظیفه مهم داره که بهش واگذار شده. یکی حذف سوبسید. دوم رابطه با امریکا. سوم به نتیجه رسوندن قضیه هسته ای. میگفت که یه همچین حرکتهایی (و البته هزینه های مربوطه) باعث اعتراضهای زیادی میشه. همونطور که تو همه جای دنیا این قضیه باعث شده و جریان میدان تیان آن من و تجزیه شوروی و … رو مثال میزد. میگفت واسه همین هم احمدینژاد اومده. اومده که یه نفر خودی این کارا رو انجام بده. نفری که سپاه رو کنارش داره و به سپاهیا پست داده. مث مدرسه ها که به بچه شلوغها پست میدن.

از مدلش همون لحظه خیلی خوشم اومد. اما بعد که فکر کردم دیدم با بقیه اتفاقایی که داره میفته سازگار نیست. مگه میشه تو این همه بی نظمی و در هم ریختگی و بی برنامگی آدم بتونه به همچین برنامه ریزی رو قبول کنه؟ مدلی که این بنده خدا ارائه داد از یه سیستم ماکیاولی عاقل بر میاد.

عاقل؟
آقل؟
عاغل؟
آغل!

ميزگرد سياسی

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on سپتامبر 14, 2008

قرار شد بشينيم خيلی منطقی تحليل کنيم و بحث رو ادامه بديم. برگشت گفت که 2 نفری که نميشه. گفتم چرا؟ گفت خوب وقتی ميخوای يه سيستم رو به نقد بکشی بايد يه موافق از اون سيستم و سيستم های رقيب باشه به علاوه يه نفر که نقش بيطرف رو بازی کنه. قرار شد من بشم بيطرف، تو بشی طرف دار دمکراسی غربی، اون بشی چپی، ايشون بشن طرفدار سيستم حاکم.

قرار شد بحث رو اينجوری شروع کنيم که هرکی اول خودشو معرفی کنه و خيلی مختصر بگه چرا فکر ميکنه سيستم مورد نظرش، بهترين بازدهی رو داره.

تو: به نام خدا، اينجانب تو هستم. به هر حال دمکراسی يک مفهوم ايدئولوژيک مثل ليبراليسم و سوسياليست نيست. دموکراسی در حقيقت رابطه قانون و مردم و حکومت هست. و هر ايدئولوژی نگاه خاص خودش رو به دموکراسی داره. اما از اونجا که دموکراسی تنها سيستم موجود هست که اجرای قانون در دو سطح مردم و حکومت رو با ابزار کاملا مادی تضمين ميکنه ، به نظر من بهترين سيستم موجود برای خلق حداقل رفاه مردم ميباشد.

اون: اينجانب هم آقای اون هستم. به نظر مارکس، دموکراسی ثمره حتمی پيروزی پرولتاريا ميباشد. با اينحال اونچه مسلم هست دمکراسی، لزوما جوابگوی نياز های طبقه کارگر نيست. به نظر من سيستمی مناسب هست که بتونه تساوی رو در تمام اقشار جامعه به وجود بياره. و در عين حال بتونه سيستم کنترلی قوی برای زياده خواهی طبقه بورژوای نهان داشته باشه ، تا تمام اقشار بتونن با براورده کردن نياز های مادی خودشون، بدون دغدغهای طبقاتی، سعی در تعالی جامعه داشته باشن. مسلم بدونيد که با تجهيز ارتش قرمز خيلی سريع به اين اهداف ميرسيم.

ايشون: به نام حق. ايشون هستم. انسان کسی نيست جز مخلوق پروردگار، و در اين دنيا هدفی جز جلب رضايت خالق خود نداره. تمام سيستم های ساخته و پرداخته دست انسان دليلی جز حذف شدن يا در مرحله دوم قرار گرفتن هدف اصلی انسان نداره. پروردگار از اونجا که ارحم الراحمين هستن مخلوق خودشون رو بدون راهنمايی رها نکرده. بنابرين ما برای نيل به هدف عالی خود، چاره اي جز تعمق در سيرت پيشوايان و کتب دينی برای پيدا کردن بهترين و پاسخگو ترين سيستم حاکم نداريم. که بعد از مقاديری بحث دينی به برتر بودن نظام ا سلامی به بقيه سيستمها ميرسيم.

من: خوب من قراره در اين بحث نقش يه ادم بيطرف که به دنبال انتخاب بهترين سيستم زندگيش از بين اين 3 گزينه هست رو بازی کنم. لازم به ذکره که بشخصه اهميتی برای نظام سياسی حاکم قائل نيستم تا وقتی که ازادی من و شرايط رفاهی مهيا باشه. چون به نظر من تمام اين بازيها يک ترفند برای بدست اودن قدرت هست. و با کمال ميل حق حکومت رو به کسی ميدم که نياز هامو جواب بده. دليلی که اين جلسه بحث رو راه انداختم هم همينه. چون نظام حاکم بر ايران از فراهم کردن حداقل نياز های انسانی، ناتوان هست. وگرنه هيچ دليلی به ايجاد اين بحثها نبود. در نتيجه هدف از اين بحث به نقد کشيدن سيستم حاکم بر ايران ميباشد نه دمکراسی نه کمونيست نه …..

اين داستان ادامه دارد

جوابيه

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on سپتامبر 12, 2008

اول مرسي از اينكه نوشته من رو به نقد كشيديد

دوم اينكه من بز رو حذف كردم چون شا يد حس بدي ايجاد ميكرد. هرچند اينجا بز سمبل سادگي و زودباوري هست.

سوم اينكه من دقيقا متوجه نشدم چه چيزي شما رو برآشفت؟ نقدجهاد طالباني كه اگه با ملاطفت چشم پوشي كنيم از اهداف شومش در بهترين حالت، هدفش به هيچ وجه مشخص نيست و فقط هر از چند گاهي يه عده رو ميفرسته رو هوا؟ يا نقد اون دسته ازبرادرهاي مسلمون كه با سادگی تمام عاملان اين حركات ميشوند؟ ويا شايد نقد اون دسته ازماهايي كه با حماقت پيرو شيادين ارتباط با امام زمان يا صاحبان هاله نور ميشن؟ يا نقد كسايي كه با تعصب بانگ دفاع از خوبي هر انچه در يك مملكت اسلامي مي گزره بر مي آرن. حتي اگه جلو چششون هزاران نفر نون شبشون روهم به زور گير بيارن. مگه نشنيدي فقر هم خانه فساده؟ و يا شايد ما نقد باز رو دوست نداريم و ترجيح ميديم توي خلوت خودمون به مشكلات برسيم؟

من از همون جايي كه شما اومديد امدم ,و اعتراض خوديها و بغضهاي استيصالشون رو شنيدم و ديدم. به نظر من ادامه اين شيوه كافيه. بايد رو بازي كرد ودردهارو گفت تا همه با هم يه فكري به حالش بكنيم. تا مردم كوچه و خيابون,  مثل  من, احساس فريب خورگي از دين نكنن. بسه منتظر نشستن و چشم اميد به چند نفر داشتن هم اخرتمون هم دنيامون داره به نيستي كشيده ميشه

در نهج البلاغه در نامه سي و يكم مي فرمايد : و العقل حفظ التجارب
عقل حفظ و نگهداري تجربه هاست

يا علي

هفت سال گذشت

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on سپتامبر 11, 2008

امروز هفتمين سالگرد حملات 11 سپتامبر بود. خيلی وقته که بحث راجب چرايی و چگونگی اين واقعه ديگه بوی کهنگی ميده. ولی يه چيزی که هر روز تازه تر و دردناک تر ميشه اثر اين واقعه روی زندگی تک تک ماست. از دست دادن فرصت ايجاد رابطه با امريکا بعد از همدردی خود جوش مردم ايران با امريکاييها، کمک بلا عوض ايران در حمله به افغانستان، گرون شدن نفت، انتخاب احمدی نژاد، تروريست شدن ايرانيها بدبخت شدن اين همه عراقی.

و از همه مهمتر اينکه به شخصه فهميدم حماقت هايی که از بطن خشک مذهبی در مياد ، از زمان تاثير پذير نيست. فرقی نميکنه 1300 سال پيش به اسم قران علی (ع) رو بکشی يا الان به اسم جهاد يه دنيا رو به گند بکشی. مهم نيست بانييان اينکار به خواست خودشون اينکارو کردن يا بازيچه بودن. مهم اينه که 1400 ساله که اين درد روی گرده اين ملت يک ميلياردی هست. درد باور کردن هاله نور درد سادگی، درد تعصب، درد حماقت.

شايد يکی از معدود احاديثی رو که باور ميکنم 1400 سال عوض نشده اينه که يه بار پيامر (ص) به يارانش ميگه تعداد کسايی که از امت من به بهشت ميرن به کل امتم نسبت يه موی سفيديه که تو بدن يه اسب سياه پيدا بشه.

شايد اين جهنميها نه به خاطر عرق خوردن ، نه به خاطر زنا، نه به خاطر نگاه کردن ماهواره يا جرم تبرج به جهنم برن، بلکه به خاطر تکون نخوردن  مستحق اين آتش بشن.

«حاکمان را بر مردمان حقی است و مردمان را بر حاکمان» امام علی (ع)

يا علی