ساحت

دنیای پیرمردها

Posted in روايت by محمد on سپتامبر 4, 2008

وقتی از در داخل آمد خیس و باران خورده بود. با اینکه فرار کرده بود و دویده بود، میخندید. دلم غنج رفته بود که باز یک مبارز در خانه ام میبینم. بهش گفتم: هی رفیق! از کدوم گروهی؟ با تعجب نیگاهم کرد. گفت تو چند سالته؟ نمیدانستم. مدتها بود حسابش را نداشتم. همینجوری که زیر لب به همه چیز غر میزد مبایلش را در آورد و شروع کرد با جایی حرف زدن. میگفت اگر بگیرندش داییش از زندان در می آوردش. داییش یک جایی پست خیلی مهمی داشت. می گفت این هفته که داییش را ببیند حتما موضوع را به او یادآوری می کند. می گفت با چند تا از دوستان قرار گذاشته اند که هر هفته دوشنبه ها بعد از خوردن کیک عصر مبارزه کنند. پرسیدم برای چی زنده ای؟ گفت مثل پیرمردها حرف میزنی. راست میگفت. شاید زیستن در کتابها پیرم کرده بود. نگاهش کردم که برایم دست تکان میداد و بیرون میرفت. میگفت از زندگی لذت ببرم. شب خوبی را برایم آرزو کرد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: