ساحت

زنده ها

Posted in روايت by محمد on سپتامبر 5, 2008

برای زهرا

در همسایگی من دیروز، کسی را دفن کردند. موقع دفن از سر و صدایش متوجه شدم. خیلی تقلا می کرد. التماس می کرد. معلوم بود که دوباره یکی از آنهاست. شب که شد با چند تای دیگه رفتیم سراغش. ترسیده بود. همه مان اوایل ترسیده بودیم. اما چند روز که می گذشت قضیه فرق می کرد. نگاهش کردم. فرقی داشت. یعنی تو این چند سال خیلیها فرق داشتند. انگار هنوز باید زندگی می کردند. هنوز باید زنده می ماندند. آن بالا خبری بود. جنگ نبود. اما خبری بود که مردم را –حتی وقتی حرارت زندگی داشتند- می فرستادند این پایین. کسی که دیروز دفن کردند بعد چند روز خصوصی به من گفت مرده های اینجا خیلی هم با زنده های آن بالا ندارند. زمان ما اما اینطور نبود.

Advertisements

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. ابک said, on سپتامبر 5, 2008 at 3:02 ب.ظ.

    شما لینک شدید

  2. زهرا said, on سپتامبر 6, 2008 at 4:43 ق.ظ.

    یعنی که این شاهکاااااااااااااااااااااااااااااااااااره. فوق العاده‌اید. من تازه صبح که واسه سومین بار خوندم فهمیدم.
    راستی زهرا کیه؟؟

  3. رحمان said, on سپتامبر 6, 2008 at 8:59 ق.ظ.

    تازه مخت کار نمی کنه این متنا رو می نویسی؟؟!! مخت کار می کرد چیکار می کردی؟
    فکر کنم اثرات مطالعه زیاده. ادامه بده و سعی کن سوراخای فیلترت رو ریزتر بگیری. موفق باشی برادر 🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: