ساحت

يه خاطره

Posted in نوشته هاي شهروندي by majid on سپتامبر 7, 2008

يه سال پيش بود شايد. 3 تا پسر با 2 تا دختر ايرانی (لازم به ذکر نيست که مجرد اين گروه من بودم) رفتيم سويس. بدون رزرو هتل. با يه چادر و يه ماشين. شب که رسيديم به ژنو، حتی نقشه شهر رو هم نداشتيم تا دنبال کمپ بگرديم. سا عت 11 شب. همه جا بسته بود و تقريبا آوره شده بوديم. يا بايد کل پول هتل ميداديم يا يه کار ديگه. اما ما يه کار ديگه کرديم. من با يکی ديگه رفتيم ادره پليس. گفتيم نه جا داريم نه پول هتل. افسر پليس ازمون نپرسيد که شماها ويزا دارين؟ نسبتّون با هم چيه؟ اصلا هيچی نپرسيد. نشست پای کامپيوتر. نقشه همه کمپ هارو پرينت کرد. خيلی چيزارو توضيح داد. و با يه لبخند آرزو کرد که سفر خوبی داشته باشيم.

اما ديشب با يکی از همسفرام نشسته بوديم. يه دفعه گفت اگه ايران ساعت 11 شب 5 تا جوون برسن به يه شهر حتی اگه دختری همراشون نباشه و فقط جا نداشته باشن، اگه جرات کنن برن اداره پليس به نظرت چی ميشه؟ دلم نيومد بگم چی ميشه. آخه اينجا دلم نمياد از ايران بد ياد کنم. فقط يه سری تکون دادم. صدای ضبط رو بلند کردم تا راحت سيگارمونو بکشيم.

Advertisements

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. رحمان said, on سپتامبر 8, 2008 at 9:58 ق.ظ.

    اصلا چه معنی داره 5 تا جوون ساعت 11 شب برسن به یه شهر؟ قبول کن سطح توقعمون خیلی بالاست!!!!!

  2. حسین said, on سپتامبر 8, 2008 at 1:17 ب.ظ.

    نه آقاجان بی خود شلوغش نکنین قضیه این قدر ها هم سخت نیست بستگی داره میثم باهاتون باشه یا نه اگه بود که خب تحویلش می دین و حله اگه نبود اون وقت همون بلاگ تو می شه :))


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: