ساحت

عراق

Posted in نوشته هاي شهروندي by محمد on اکتبر 25, 2008

هفته گذشته عراق بودم. کربلا و نجف. هنوز خودم رو و ذهنیاتم رو جمع و جور نکردم تا همتی کنم و بنویسم در باره این ملت مفلوک و چیزایی که دیدم. همینقدر میدونم که از نقطه صفر مرزی که رد شدیم و وارد ایران شدم می خواستم همون سرباز صفر لب مرز رو دو تا ماچ آبدار بکنم.

به هر حال هنوز زنده ام.

Advertisements

مداخل خیانت

Posted in نوشته هاي شهروندي by محمد on اکتبر 3, 2008

اینجا مزرعه خیانت است. مردم لبخند میزنند و ایمان دارند. اما ته همشان باد میدهد. انکار هم نمیکنند. سرشان را بالا میگیرند و دروغ میگویند. همه مشکلات از در آوردن ادای ایمان است. ایمان به همه چیز. ایمان به هر چیزی که دور و برت هست. ایمان به خودت، زندگیت و خوشبختیت. یک ایمان باسمه ای. ایمانی که اگر نباشد بهتر است.
پسری را می شناختم که عاشق دختری بود. هی! شاید تو هم می شناختیش. پسرک به دخترک ایمان داشت. دخترک اما برای ابراز عشق باید خیانت میکرد. از این داستان عقم می گیرد. اما باید گفت. دخترک ابراز عشق کرد و پسرک باور کرد. بعدها، خیلی بعدها اما، هر دو به هم خیانت کردند.
داستان عجیبیست داستان این همه ریا. با سی ملیون نفر جشن میگیریم و می گوییم اگر سیصد نفرمان راست بگوییم می آید. اما نمی آید. تف به ما. نه برای اعتقاد داشتن یا نداشتنمان. برای اینکه همه پذیرفته ایم دروغ میگوییم.
این طوری بالاخره یک روز گندش جایی در می آید. یا درست باور کن یا لااقل ادایش را در نیار. وگرنه از همان جایی که قضیه را شل گرفته ای بالاخره بک روز گندش در می آید. لحظه ای پیش می آید یا لحظاتی که مجبوری ادای چیزی را در آوری که واقعا نیستی. بدیش اینست که خودت هم دروغ خودت را باور میکنی. و بعد ….. پف! یک روز میبینی که برای بدست آوردن چیزی که واقعا میخواستی… تو هم خیانت کرده ای.
داستانهایی که با خیانت همراهند را نمی توانم تحمل کنم. «پیشنهاد بی شرمانه». «نا عادلانه». یا آن فیلم دیگری که مرده به دختره خیانت کرد و دخترک پرستارش شد. یا آن یکی که اولش توپ تنیس وسط زمین و هوا معلق ماند. حتی آن یکی. «گوسفند چران خوب»؟ همه اش به خاطر ضعف است. به خاطر دروغ. به خاطر اینکه کسی در یک لحظه نمی تواند مسؤولیت کارهای خودش را تحمل کند.
من از خدا بسیار متشکرم که بالاخره یک روز خیانتکاران را ناجور مجازات می کند. چون هیچ جور دیگری نیست که بتوانم از دست این همه خیانتی که میکنم رها شوم.

روزهای همیشه

Posted in چامه ها by محمد on اکتبر 3, 2008

روزی که هرچه میشد نوشته شود، نوشته شده
باز هم نمی شود مطمئن بود
هر آنچه باید خوانده شود، خوانده شده