ساحت

ناگزیری از خشونت

Posted in نوشته هاي شهروندي by محمد on نوامبر 29, 2008

در باره این قضایای اسیدپاشی و قصاص کسی که این کار رو کرده همه دعوت شدن که بنویسن.

عمو کمانگیر نوشته:

اگر زمانی برای خشونت ورزی دلیل “خوب”ی پیدا کردی خودت را به روانشناس نشان بده. این خشونت ورزی می تواند اسید ریختن روی “عشق”ت باشد یا عملیات “استشهادی”.

واقعا کمانگیر عزیز فکر میکنه که بازدارندگی خاصی برای کسایی که همچین کارایی میکنن نباس وجود داشته باشه. اگه قرار به تناسب جرم با مجازات نباشه، پس چه قانون دیگه ای کارایی داره؟ من نمیگم الزاما چشم در برابر چشم. اما میگم تناسب. تو چطور به خودت اجازه میدی کسی که این کار رو کرده بهش بگی حیوون، اما به مجازاتش اعتقاد نداری؟

کمانگیر عزیز

هرچقدر جامعه ای که داریم بسازیم، باز هم نیاز به عوامل بازدارنده از نوع برخورد با عمل مجرمانه داریم. خشونت گر چه خوب نیست اما گاهی گریزی از اون نیست.

Advertisements

جراحی

Posted in روزمركيها by محمد on نوامبر 9, 2008

چقدر خوب بود که اینترنت هم یک جایی میداشت که خیلی دور بود. جایی که در آن گاهی هوا بارانی میشد و دل آدم می گرفت و راه می رفت و سیگار میکشید. گاهی هم آدمی شاد بود و خوشحال و بیخودی و به خودی خود خندان.

انسان هر چه تنها تر باشد آزاد تر است. آزادی نشانه تنهاییست و عظمت درون. آنکه هرچه میخواهد می گوید یک آزادی دارد و آنکه هر می خواهد نمیگوید هزاران. می شود آزادی را شمرد اگر بلد باشی بند بند وجودت را آنگاه که نیازمند به بی تعلقی است بشماری.

من امروز آزادم که ننویسم اگر فکر می کنم برای بیان هر احساس انسانی نیازمند شکافتن پوست و بدن هر انسان در نوشته ام هستم.

آنها که مینویسند دو جورند. آنها که اول شخصیتی خلق میکنند و بعد در غم و شادی و زشت و زیبای او شریک می شوند و آنها که غم و شادی و زشت و زیبای خود را تصویر میکنند.

خواهم نوشت باز هم از حماقتهای خودم.

جستجو

Posted in چامه ها by محمد on نوامبر 7, 2008

برهنه در تلاطم سكوت
غرق ماهتاب واپسين

بر خرابه هاي آسمان سوخته
لحظه لحظه هاي بي درنگ پريقين

كشف واحه هاي آدمي
شراب
عشق
زندگي
همين!

آفتاب در چاه

Posted in چامه ها by محمد on نوامبر 6, 2008

نه دست مهربان صبح
نه مرگ سهمگين روز

از تمام نور
سهم مرد قعر چاه
تيغ آفتاب
-چو بر تمام دشت عمود مي شود

فاتحان

Posted in چامه ها by محمد on نوامبر 5, 2008

فاتحان‏‎
روندگان پهن راه واژگون
چو از ميان كوههاي بي زمين
به صور مي دمند

مردگان
عرق كرده بدبو و بي فروغ
پي يك ازل عشق بازي تلخ
به خواب مي روند

هوده زمان بي غرور
گله هاي هيچ

شوپن

Posted in روزمركيها by محمد on نوامبر 3, 2008

داشتم فکر می کردم شاید شوپن هم، 200 سال پیش، در یک بعد از ظهر پاییزی، تو ماشینش، وقتی داشته بارون میومده، شیشه رو پایین کشیده و عطر زمین و درختهای بارون خورده رو با یه نفس عمیق فرستاده توی ریه هاش.

شاید شوپن هم لذت رانندگی ملایم تو یه همچین بعد از ظهری، توی بزرگراهای حومه شهر خودش رو تجربه کرده. شاید اونم از پشت شیشه ای که عمدا گذاشته خیس و خیستر بشه، نگاهش مات شده و گذاشته فکرش هر جا می خواد بره.

  شاید فکر اونم پر کشیده و ندونسته از لابه لای ذهنش، لحظه های ناب زندگیش -مخصوصا اونایی که تو بعد از ظهرهای بارونی پاییز بودن- رو ردیف کشیده جلو چشش. اونقده واقعی که انگار داره تو همون لحظه ها زندگی میکنه.

  آره. فقط اینطوریه که ممکنه بعضی قطعه های شوپن شکل گرفته باشن.