ساحت

لذت و محیط

Posted in يادداشت by محمد on فوریه 28, 2009

ساختار ذهنی و علقه های مشترک آدمهاست که روابط اونها رو شکل میده. این بحثی بود که با یکی از دوستام داشتم. برای من تفریح و کار فرقی نداره. لحظه هایی که فکر میکنم، مطالعه میکنم یا فارغ از همه چیز روی ماسه های گرم دراز کشیدم، همش باید چیزی بهم اضافه کنه. با عمیقتر شدن آدم، لذتهاش هم عمیقتر میشه. روشهای مستقیم ماکزیمم کردن لذت، در بهترین حالت منجر به اکسترممهای محلی میشن.
یه نتیجه مهم فرعی از طرز تفکرهر کس، شکل گرفتن محیط دور و برشه. محیط دور و بر همه ما بر اساس اینکه چجوری فکر میکنیم ساخته میشه. قضیه اصلا به اشعه ای که از مغز ترشح میشه یا از این دست خزعبلات ربطی نداره. تمام بحث اینه که ما روابطمون رو انتخاب میکنیم یا توسط جمعهای مختلف برای داشتن رابطه انتخاب میشیم.

Advertisements

استفاده از کتابخانه C در CPP

Posted in نرم افزار by محمد on فوریه 27, 2009

برای حل موثر یک دستگاه معادلات نیاز به استفاده از یک کتابخانه به اسم LASPACK داشتم. برنامه من با C++ نوشته شده بود ولی LASPACK با C نوشته شده و همین مساله موجب میشد که موقع لینک کردن، مرتب خطای undefined reference رو بگیرم. کلید حل این مشکل استفاده از کلمه کلیدی extern بود.
در حالت عادی برای باز کردن یک کتابخونه کافیه از include استفاده بشه. مثلا:


#include "laspack/laspack.h"

ولی اگر توابع داخل کتابخونه به زبان دیگه ای غیر از c++ باشه، این دستور خطایی که گفته شد رو تولید میکنه. علت اینه که ظاهرا امضایی
که برای توابع c و c++ موقع کامپایل تولید میشه با هم فرق داره. برای حل این مساله کافی بود تا از extern به شکل زیر استفاده کنم:

extern "C"
{
#include "laspack/laspack.h"
}

و مشکل حله.

The Reader

Posted in يادداشت by محمد on فوریه 26, 2009

دیشب فیلم The Reader رو دیدم. فیلم اگرچه به نظرم خیلی هم خوش ساخت نبود، اما فضای فیلم و روابط انسانی توش خیلی خوب تنظیم شده بود. شاید شبیه در تنگ آندره ژید بود. به علاوه فیلم موسیقی فوق العاده ای داشت که من رو یاد موسیقی آبی می انداخت.

نگاه اول.

چیزی که بیشتر از همه توی فیلم به چشم میاد داستان پسرک جوونیه که اولین تجربش از زن، موجودیه که تنی شوت انگیز و روحی دست نیافتنی داره. این تجربه حتی وقتی یک تابستان تمام ادامه پیدا میکنه و رنگی از عشق پیدا میکنه، پسرک رو سیراب نمیکنه. پسرک حالا با خوندن کتابهایی  رای اون زن که شاید همسن مادرشه، میبینه که موجود اسرار آمیز چقدر احساساتیه و از طرفی در برخوردهای گاه و بیگاه میبینه که زن گاهی چقدر بی رحمه.

زن ناگهان پسرک رو ترک میکنه. همین اتفاق همه پسرک زندگی پسرک رو به اون زن آغشته میکنه. بعدها در جریان یک دادگاه پسرک میفهمه که زن یک افسر اس اس بوده و متهم به جنایت جنگیه. زن مجرم شناخته میشه و به زندان میره. سالها میگذره و پسرک هنوز خاطراتی از زن  داره. یک بار، دختر پسرک -که حالا مرد میانسالی شده- ازش میپرسه که چرا تو طول زندگی این همه از خانوادش دور بوده… و پسرک، دخترش رو میبره پیش قبر زن (که حال مرده) و داستان زندگی خودش رو تعریف میکنه. این صحنه آخر فیلمه.

نگاه دوم.

یک بار استاد حقوق پسرک بهش میگه: «مردم فکر میکنن این اخلاقه که جامعه رو میچرخونه. در حالیکه این غلطه. این قانونه که جامعه رو میچرخونه.» حتی در زمان نازی ها اگر با قوانین اون روز عملی انجام داده باشی -غیر اخلاقی- که مغایر قوانین اون روز نبود، گناهکار نیستی.

داستان، داستان دخترکیست که ضعیفه و زیر چرخهای ماشین خورد میشه. اما تا آخرین نفس تلاش میکنه خودش باشه و هیچ نقطه ضعفی نشون نده. تلاش برای انجام وظیفست که برای اون دسدسر درست میکنه. دخترک خیلی بیشتر از مردم دور و برش تمایل به رشد داره و اگر چه تاوانش رو میده، اما نمیزاره هیچکس بفهمه که بی سواده.

اگر بتوان رادیو زمانه را رادیو وبلاگ‌نویسان خواند

Posted in نوشته هاي شهروندي, يادداشت by محمد on فوریه 25, 2009

چند وقت پيش هويج از بي بي سي نوشت. بزار منم از راديو زمانه بنويسم امروز. ظاهرا از نظر دوستان راديو زمانه فقط مشكل بهاييا تو اين كشور لاينحل مونده. يا قتلهاي دهه 60. يا نحوه نزول قرآن.
وقتي كسي بيش از حد به يه مساله مهم پيله ميكنه، ديگه اسم كارش رو بيطرفي نميشه گذاشت.

اگر بتوان رادیو زمانه را رادیو وبلاگ‌نویسان خواند…! خيلي خودتون رو تحويل ميگيرين اخوي!!!

بدون اوج

Posted in روايت by محمد on فوریه 24, 2009

يه نفش عميق بکش. آهان! عميقتر. بذار اون گوشه هاي ريه ات که فکرشم نميکني از هوا پر شه. صورتت رو به آسمون کن و بازم نفست رو بده تو. تمرکز کن! چشمات رو ببند. به هيچي فكر نكن! نفست رو ندي بيرونا. دستات رو دو طرف بدنت باز کن. انگار ميخواي بال بزني. بزار کفشون رو به آسمون باشه. آروم آروم باش. حالا قبل اينكه نفس نکشيدن بهت فشار بياره صورتت رو رو به آسمون كن و خيلي نرم نفست رو بده بيرون. آه ه ه ه … بزار حس پرواز بهت غلبه كنه…. بزار از زمين بلند شي و پرواز كني…. داري بلند ميشي، داري اوج ميگيري…
محکم پاهام رو کوبيدم به زمين. اين که لامصب هنوز سر جاشه…. لامصب!

آوا

Posted in روايت by محمد on فوریه 24, 2009

يك بحث دامنه دار تو فلسفه تحليلي، تفكيك عمل به اجزاء اون و بعد تعييين هر كدوم از اون اجزاء براي هر مصداق خاصه. مثلا تو قبيله ما -كه همه اهل فلسفن- عده اي زمستون و تابستون لخت زندگي ميكنن. تحليلشون هم هم اينه كه وقتي لخت ميگردن، عملي كه مربوط به سرما و گرما باشه انجام ندادن. پس به طور منطقي نميتونن تحت تاثير حرارت هوا قرار بگيرن. حتي ديده شده كسايي كه مار اونها رو نيش زده اما عكس العملي نشون ندادن. اعتقاد عمومي قبيله اينه كه مرگ اين عده فقط زاييده ذهن ماست كه به عادت داره تصوير مرگ رو ميسازه، وگرنه اونها به خاطر بي توجهيشون به مرگ، نمردن.
امروز من بچه قشنگي از قبيله پايين دره رو ديدم كه لپاش واقعا سرخ سرخ بود. واقعا. ولي نميدونم آدم لپش سرخ نباشه بدتره يا اينكه دست چپ نداشته باشه؟ آخه پايين دره اي ها معتقدن به اينكه دست چپ تمام آدمها -براي اينكه موجودات بهتري باشن- بايد به خداي ششم از خدايان هشتگانشون تقديم بشه. اين درديه كه همه آدمها بايد به خاطر اينكه داشتن دست چپ رو از طرف شيطان قبول كردن، تحمل كنن.
يه عده دوره گرد هستن كه از خيلي پايين تر از دره ما ميان. گاهي كنار چادرها واي ميسن يا يه كاسه شير از ما گدايي ميكنن. گاهي يواشكي به حرفهايي كه بلند بلند با خودشون ميزنن، و به صداي اون تكه چوبي كه شبها توش ميدمن – و انگار چوب زنده ميشه و حرف ميزنه- گوش ميدم. چند شب پيش يكيشون بلند داد ميزد كه با اونها بريم تا يه قبيله جديد به وجود بياريم. قبيله اي كه توش فكري مريض نباشه. دوره گرد ميگفت همه دردهاي ما به خاطر فكر غلطه. من تصميمم رو گرفتم. باهاش ميرم. نه به خاطر اينكه با حرفاش موافقم. كيه كه ندونه كسي كه داد ميزنه نميتونه فكر درستي هم داشته باشه؟ باهاش ميرم به خاطر صدايي كه از اون چوب در مياد. صداي اون چوب با خودش اثري از جاودانگي داره. تو قبليه ما فكر كردن به اين چيزا ممنوعه. اما من ميرم تا همراه صداي او چوب جاودانه بشم.