ساحت

آوا

Posted in روايت by محمد on فوریه 24, 2009

يك بحث دامنه دار تو فلسفه تحليلي، تفكيك عمل به اجزاء اون و بعد تعييين هر كدوم از اون اجزاء براي هر مصداق خاصه. مثلا تو قبيله ما -كه همه اهل فلسفن- عده اي زمستون و تابستون لخت زندگي ميكنن. تحليلشون هم هم اينه كه وقتي لخت ميگردن، عملي كه مربوط به سرما و گرما باشه انجام ندادن. پس به طور منطقي نميتونن تحت تاثير حرارت هوا قرار بگيرن. حتي ديده شده كسايي كه مار اونها رو نيش زده اما عكس العملي نشون ندادن. اعتقاد عمومي قبيله اينه كه مرگ اين عده فقط زاييده ذهن ماست كه به عادت داره تصوير مرگ رو ميسازه، وگرنه اونها به خاطر بي توجهيشون به مرگ، نمردن.
امروز من بچه قشنگي از قبيله پايين دره رو ديدم كه لپاش واقعا سرخ سرخ بود. واقعا. ولي نميدونم آدم لپش سرخ نباشه بدتره يا اينكه دست چپ نداشته باشه؟ آخه پايين دره اي ها معتقدن به اينكه دست چپ تمام آدمها -براي اينكه موجودات بهتري باشن- بايد به خداي ششم از خدايان هشتگانشون تقديم بشه. اين درديه كه همه آدمها بايد به خاطر اينكه داشتن دست چپ رو از طرف شيطان قبول كردن، تحمل كنن.
يه عده دوره گرد هستن كه از خيلي پايين تر از دره ما ميان. گاهي كنار چادرها واي ميسن يا يه كاسه شير از ما گدايي ميكنن. گاهي يواشكي به حرفهايي كه بلند بلند با خودشون ميزنن، و به صداي اون تكه چوبي كه شبها توش ميدمن – و انگار چوب زنده ميشه و حرف ميزنه- گوش ميدم. چند شب پيش يكيشون بلند داد ميزد كه با اونها بريم تا يه قبيله جديد به وجود بياريم. قبيله اي كه توش فكري مريض نباشه. دوره گرد ميگفت همه دردهاي ما به خاطر فكر غلطه. من تصميمم رو گرفتم. باهاش ميرم. نه به خاطر اينكه با حرفاش موافقم. كيه كه ندونه كسي كه داد ميزنه نميتونه فكر درستي هم داشته باشه؟ باهاش ميرم به خاطر صدايي كه از اون چوب در مياد. صداي اون چوب با خودش اثري از جاودانگي داره. تو قبليه ما فكر كردن به اين چيزا ممنوعه. اما من ميرم تا همراه صداي او چوب جاودانه بشم.

Advertisements

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. majid said, on فوریه 24, 2009 at 7:19 ب.ظ.

    برو به سلامت. فقط وقتی يه جای رسيدين، وقتی قبيله جديدو ساختين، وقتی به صدای چوب عادت کردين، وقتی قانون های خودتونو گذاشتين، وقتی به خودتون افتخار کردين که تبعييت نکردين، کندين، نموندين، رفتين و ساختين و وقتی اونقدر جاودان شدی که مثل همون چوبی که يه روز دليل رفتن بود ضخم شدين، فقط يادت بمونه که بچهاتونو برای رفتن، نخواستن، و چوب خودشونو خواستن حبس و تنبيه نکنين چون هرکی که ندونه توئی که رفتنو فهميدی، بايد بدونی که چوب و صدا بهونست. اصل رفتنو تغيير. اصل خواستن منه، اصل خواستن تو، اصل منم ، اصل تويی، اصل آدمه

  2. عاطفه said, on فوریه 24, 2009 at 9:42 ب.ظ.

    نميدونم منظورت رو از اين نوشته درست فهميدم يا نه، البته خوب مهم هم نيست چون به قولي، هر كسي از ظن خود شد يار من! اما چيزي كه من بهش معتقدم اينه كه آدميزاد اصولا خلق شده كه بره، اگه فقط بنا باشه بمونه و درجا بزنه شايد توفير زيادي با حيوانات نداشته باشه. اما اند احوالات اين رفتن، چگونه رفتن، براي چي رفتن و به كجا رفتن هم هست كه شايد بسيار مهم تر از خود فعل رفتنه. گاهي وقتا آدمها ميرن، چون دلشون ميگه بايد بري، يه جورائي دل به دريا ميزنن و از يه چيزائي ميكنن و خودشون ميسپرن به آينده، اين خوبه، چون آدميزاد جائي زنده است كه دلش زنده است، اما موفقيت تو اين راه خيلي بستگي به شانس و توان طرف داره! اگه شانس بياري و در طول رفتن، وجوه مختلف سفر برات مشخص بشه و خودت هم توان تفسير و تعبيرش رو داشته باشي، بي برو برگرد به سر منطل مقصود ميرسي، چون استارت اول رو با دلت زدي، اما اگه شانس نياري، بايد دست به دامن علائم و نشونه هاي احتمالي و هوش و ذكاوت خودت بشي، كه اينم صد البته وابسته به توانيه كه در ادامه سفر برات باقي مي مونه! كه اونم بستگي به لذت بردن از سفرت داره، اينكه باور كني دلت هنوز سر حرفش هست و از اول خوب روونه ات كرده يا نه! يه وقتاي ديگه هيت كه آدما ميشينن خودكار و كاغذ و قلم بر ميدارن و چرتكه ميندازن و حساب ميكنن كه برن يا بمونن، انواع اوضاع حاكم بر معادله رفتن رو بررسي ميكنن تا تصميم بگيرن، خوب اينجور آدما اگه ذهن تند و تيزي نداشته باشن يا دلشون يه جا گير باشه، براي رفتن ديرشون ميشه! آدماي ديگه هم هستن كه حسش نيست ازشون بگم!!!‌D:
    من ميگم برو، دنبال همون صداي جادوئي اما وقتي داري ميري،‌ دونه دونه نشونه هاي راه رو ببين، نميخواد موشكافانه بررسيشون كني، فقط ببين، و چشم روي چيزي نبند. شايد براي رفتن ترديد خطرناك باشه، اما براي برگشتن، اطمينان مهمترين كمكه به آدم، به نظر من برو تا جائي كه باور كني دلت هنوزم باوراتو دنبال ميكنه و هنوز نگاهت نشونه ها رو دنبال ميكنه، اما قول بده هر وقت كه ديگه نشونه اي نديدي توقف كني و يه كم به عقب بر گردي … البته، اين كار رو هر چند وقت يكبار انجام بدي هم بد نيست، بازم كمكه
    موفق باشي …

  3. سید محمد حسین said, on فوریه 25, 2009 at 9:22 ق.ظ.

    تو پای در راه نه و هیچ نپرس
    خود راه بگویدت که چون باید رفت

  4. مریم said, on فوریه 28, 2009 at 3:19 ب.ظ.

    رفتن بهتر از ایستادن است حتی تا بینهایت


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: