ساحت

بدون اوج

Posted in روايت by محمد on فوریه 24, 2009

يه نفش عميق بکش. آهان! عميقتر. بذار اون گوشه هاي ريه ات که فکرشم نميکني از هوا پر شه. صورتت رو به آسمون کن و بازم نفست رو بده تو. تمرکز کن! چشمات رو ببند. به هيچي فكر نكن! نفست رو ندي بيرونا. دستات رو دو طرف بدنت باز کن. انگار ميخواي بال بزني. بزار کفشون رو به آسمون باشه. آروم آروم باش. حالا قبل اينكه نفس نکشيدن بهت فشار بياره صورتت رو رو به آسمون كن و خيلي نرم نفست رو بده بيرون. آه ه ه ه … بزار حس پرواز بهت غلبه كنه…. بزار از زمين بلند شي و پرواز كني…. داري بلند ميشي، داري اوج ميگيري…
محکم پاهام رو کوبيدم به زمين. اين که لامصب هنوز سر جاشه…. لامصب!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: