ساحت

درد

Posted in يادداشت by majid on مارس 3, 2009

همش ميگه خسته است. قيافش داد ميزنه خوب.پای چشای سياهش مخصوصا.ميگه خيلی وقته شبا تنها نميتونه بره تو رختخواب.صد نفر همراش ميان. هربارم يکيشون که معلوم نيست از تو کدوم قبرستون خاطراتش هوس کرم ريختن به سرش ميزنه، اينقدر انگولکش ميکنه تا بيدار بشه و خواب از سرش بپره. ميگه حتی اگه هيچکدومم کرمشون نگيره، بوی بدنشون تو مغزش ميپيچه. هيچ کاريشم نميشه کرد. خودم آخه شاهدم هر شب قبل از خواب با چه وسواسی خودشو ميشوره.
تازه از آدمهام ميترسه. تو اين دوره زمونه مگه ميشه از کنار هم رد شدو يه زخم به هم هديه نداد؟ ميگه حتی هم آغوشی هم يادش رفته. ميگه آخه تازه اومديمو يکيو پيدا کرديم که صد نفر باهاش نيان تو رختخواب، خجالت ميکشه روحشو از سر جاش بکشه بيرونو بفرسته تو آغوشش. بعد از کلی کلنجار که بهم نشونش داد ديدم راست ميگه. پر از زخم، تاول، چرک، بوی خونابه ميداد. ولی من بهش ميگم اينا ربطی به رفتن اون نداره. اون نبود يکی ديگه، نميرفت شايد ميمرد، خيانت نميکرد شايد عوض ميشد، ميخواست بمونه شايد نميزاشتن، نتيجه همش يکيه. تازه اصلا چه ربطی داره؟ ميدونی من ميگم «لقد خلقنا الانسان فی الکبد»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: