ساحت

صحت پیش بینی

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 27, 2009

انصافا حال می کنید پیش بینی رو؟

Advertisements

مساله هسته ای

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 25, 2009

حدادعادل در مراسم 13 آبان: در مساله هستهای با هیچ قدرتی معامله نمی کنیم. (+)
روسیه انتظار دارد که ایران به پیشنهاد آژانس بین المللی انرژی اتمی مبنی بر ارسال ذخیره اورانیوم غنی شده این کشور به خارج برای تبدیل به سوخت اتمی، به سرعت پاسخ مثبت دهد.(+)
امروز ایران بعد ازچند هفته ای مبهم گویی، بالاخره اعلام کرد ، در صورت تضمین، حاضر است تعویض اورانیوم را در داخل این کشور انجام دهد و مذاکرات با قدرتهای جهانی را هم از سر بگیرد.(+)

گفت روزی کلاغ به بانگ بلند
که صدایم به سان بلبلانستی

کبک و طاووس و قمری و هدهد
همه محو یک پر سیامستی

گر مرا تکه ای پنیر برفت
کار من شکار آهوانستی

می گذشت روبهی به نزدیکی
تولگان را بگفت بایستی

شکر یزدان دو صد اضافه کنید
نعت او که مکر جاودانستی

تا به نزدیک دیه ما زاغ است
کام ما روز و شب روا هستی

بسیجی جون

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

امروز به مناسبت هفته بسیج، به همه همکاران، نفری یک شاخه گل میخک سفید (که به صورت فله ای و در گونی تا محل اداره حمل شده بود) و دقیقا چهار عدد تافی کره ای در بسته بندی منظم همراه با کارت تبریکات فائقه اهدا شد. و البته بدین ترتیب آشتی ملی برقرار گردید.

بسیجی جون تو خودت مثل گلی، الهی قربونت برم
گل چیه؟ عین بلبلی، الهی قربونت برم

من چیم؟ مشت خاک و خار، رنگ من رنگ شوره زار
تو خود مظهر وقار، الهی قربونت برم

چوب تو پر لطافته، اسلحت ریح راحته
این کارات واس ما عادته، الهی قربونت برم

چون یه بار خون دادی واسم، کشورم رو بهت دادم
تو بگو من چی کار بیدم؟ الهی قربونت برم

ببینم این روزا بازم، بعثیا تو خیابونن؟
پس چرا توپ و تانک دیدم، الهی قربونت برم؟

نگرد، نیست!

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

عمریست در کعبه میزنیم و وا نشده
نگرد نیست، گشته ام پیدا نشده

با قصه رسیدن و شوق پر زدن
عمریست دلخوشیم و دردی دوا نشده

خلقی نزار زخمه تیر تواند
اما عجب ببین که ناوکی رها نشده

در میان مریدان حضرت دوست
یک تن ندیده ام که کمر دو تا نشده

گویند در تمام دفتر هستی
احدی واژه جابجا نشده

ای خوشا لب که بر چنین فکری
ناگهان به خنده وا نشده

موضعگیری

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

یادم نمیره بعد از ماجرای رفیقدوست، اخوی بزرگوار بلافاصله در سمت خودشون در بنیاد مستضعفان ابقا شدند.

امیدوارم -بدون آنکه برای کسی آرزوی مرگ بکنم- بعد از مرگ کردان هم پیام تسلیت قرایی (به تشدید ر) که صادر میشه چشم بسته خیلیها رو باز کنه.

تاوان

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 20, 2009

گوشی تلفن را بر میدارد تا با کسی حرف بزند
و بعد به صرافت می افتد که همه آنها که میشد به آنها زنگ زد تمام شده اند

بیهوده فکر میکند این تاوان زیادیست که می پردازد

غیژ و غیژ

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 20, 2009

غیژ و غیژ چرخ فلک آیدم به گوش
بی شک که خواسته روغن کاریش کنیم

با واسکازین فرد اعلی اگر نشد
با پیه و دنبه ماستمالیش کنیم

گر مادر فلک پسر پر شرر نزاد
پس ناگزیر کمکی دستمالیش کنیم

چون پیر میفروش به بتی دل سپرده است
از گشت ارشاد سزد ار یاریش کنیم

می شد به گوشه دل بیت عشق داشت
لیکن چو خواستیم که معماریش کنیم

هاتف زغیب گفت که سر را فتاده دار
هر که فراز شد سبب خواریش کنیم

یک بیت شعر

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 11, 2009

گاهی در میاه کتاب، بعد از خواندن انبوهی نظم، به یک بیت شعر ناب میخوری که مثل یک دانه جواهر می درخشد.
در باره این تک بیتها نباید وبلاگ نوشت و نباید نقلشان کرد. بلکه باید گذاشت تا نفر بعد همه این راه را برای دیدنشان بپیماید تا اوهم به همین اندازه ذوق زده شود.

مردم کور نیستند

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 9, 2009

این خبر سایت الف را بخوانید. کانه با عده ای کور صحبت می شود. انگار نمیبینیم که با چه درنده خویی به مردم حمله می کنند. با چه درنده خویی مردم را می زنند.
آقای الف!
مردم کور نیستند. میبینند که چطور با آنها رفتار می شود. نه فقط در تجمعاتی مثل سیزده آبان. پارک قیطریه هم یادمان هست. که مردم را محاصره کردند و این غولهای سیاهپوش به جان مردم افتادند.
آقای الف!
فکر نکنید اگر به علت موقعیتتان چند با با ا.ن. پلید مخالفت کردید برای همیشه محبوب ملت شده اید. رفتارهای شما و هم پیاله هایتان در سالهای اصلاحات یادمان نرفته است.
آقای الف!
خشونت، خشونت می آورد. و این دور باطل پایان ندارد. البته من هم با شما موافقم که ان الغریق یتشبث بکل حشیش.

وجدان بیدار و شجاعت

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 8, 2009

چند وقتی بود کتاب وجدان بیدار گوشه کتبخانه خاک می خورد و من با لجاجت نمی خواندمش. شاید برای اینکه نمیخواستم آخرین کتاب نخوانده ام از اشتفان تسوایگ را بخوانم. تا اینکه بعد از انتخابات و توصیه آقای قدوسی خواندمش.خیلی چسبید. خیلی خیلی زیاد. روایتیست که روزانه دور و بر خودمان لمس میکنیم. گیریم که با غلظتهای مختلف.

از طرف دیگر پست امروز آقای قدوسی را خواندم و تهییج ایشان به شجاعت. اینگونه تهییجها معمولا به رفتارهای نامعقولی منتج میشود که حتی در سبزها هم کم از این رفتارها سراغ نداریم. ناخوداگاه در ذهنم این تههیج را مقایسه کردم با رفتار کاستلیو و متانت بینهایت او در برابر مخالف. و یادآوری اینکه آخرین چیزی که به آن احتیاج داریم انقلاب است (+).