ساحت

ترس

Posted in يادداشت by محمد on دسامبر 20, 2009

از این حالتش می‌ترسید. ترجیح می‌داد نعره بزند، عصبانی بشود، اما اینطور نباشد. حتی جرات نمی‌کرد جلویش را بگیرد. آرام به گوشه‌ای خزیده بود و گریه می‌کرد. گریه می‌کرد و زیر چشمی او را می‌پایید که راه می‌رفت و بدون عصبانیت، بدون منظور و یا حتی بدون قصد قبلی، می‌گشت و ناگهان چیزی را انتخاب می‌کرد و می‌شکست. کاری نمی‌کرد که زحمت زیادی داشته باشد. فقط می‌شکست. انگار که مثلا ناخن بلندی است که باید گرفته شود. انتقام نبود. تخلیه کردن خود نبود. فقط می‌خواست اطراف خود را پالایش کند. او از این حالت او خیلی می‌ترسید… و آرام به گوشه‌ای خزیده بود و گریه می‌کرد.

Advertisements

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. محمد میرزایی said, on دسامبر 21, 2009 at 12:21 ب.ظ.

    مهم نیست سابقه را به غ بنویسیم یا با ق،مهم آنست که پیشینه باشد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: