ساحت

ترس

Posted in يادداشت by محمد on دسامبر 20, 2009

از این حالتش می‌ترسید. ترجیح می‌داد نعره بزند، عصبانی بشود، اما اینطور نباشد. حتی جرات نمی‌کرد جلویش را بگیرد. آرام به گوشه‌ای خزیده بود و گریه می‌کرد. گریه می‌کرد و زیر چشمی او را می‌پایید که راه می‌رفت و بدون عصبانیت، بدون منظور و یا حتی بدون قصد قبلی، می‌گشت و ناگهان چیزی را انتخاب می‌کرد و می‌شکست. کاری نمی‌کرد که زحمت زیادی داشته باشد. فقط می‌شکست. انگار که مثلا ناخن بلندی است که باید گرفته شود. انتقام نبود. تخلیه کردن خود نبود. فقط می‌خواست اطراف خود را پالایش کند. او از این حالت او خیلی می‌ترسید… و آرام به گوشه‌ای خزیده بود و گریه می‌کرد.

Advertisements

حقیقت

Posted in يادداشت by محمد on دسامبر 3, 2009

شاید حقیقت عمیقتری از آنچه میبینیم وجود ندارد. شاید آنچه این همه به دنبال آن می گردیم اصلا وجود ندارد. اینجا را ببین. تنها لذت است که برای ما مفهوم دارد. اخلاق، هنر، ایمان و علم. اینها همه اسباب است برای لذت. ببین وقتی از خود خالی میشوی، وقتی ذخیره لذتت ته میکشد دیگر هیچ چیزی از آن همه رجزهای «این الملوک»ت نمی ماند.
و اینقدر برای انسان قبول اینکه حقیقتی فرای خود او نیست سخت است که ترجیح میدهد دنبال مهملات دیگری برود. اما شاید واقعیت اینست که ما تنها در برابر ساختار اندیشه خودمان دچار تحیر شده ایم. مگر در 200 سال اخیر فلسفه چیزی بیشتر از شناخت شناسی بوده است؟
در این صورت ما برای داشتن فلسفه عمیقتر، زیست شناسی و مدلسازی ریاضی بیشتری نیاز خواهیم داشت.
شاید…

صحت پیش بینی

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 27, 2009

مساله هسته ای

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 25, 2009

حدادعادل در مراسم 13 آبان: در مساله هستهای با هیچ قدرتی معامله نمی کنیم. (+)
روسیه انتظار دارد که ایران به پیشنهاد آژانس بین المللی انرژی اتمی مبنی بر ارسال ذخیره اورانیوم غنی شده این کشور به خارج برای تبدیل به سوخت اتمی، به سرعت پاسخ مثبت دهد.(+)
امروز ایران بعد ازچند هفته ای مبهم گویی، بالاخره اعلام کرد ، در صورت تضمین، حاضر است تعویض اورانیوم را در داخل این کشور انجام دهد و مذاکرات با قدرتهای جهانی را هم از سر بگیرد.(+)

گفت روزی کلاغ به بانگ بلند
که صدایم به سان بلبلانستی

کبک و طاووس و قمری و هدهد
همه محو یک پر سیامستی

گر مرا تکه ای پنیر برفت
کار من شکار آهوانستی

می گذشت روبهی به نزدیکی
تولگان را بگفت بایستی

شکر یزدان دو صد اضافه کنید
نعت او که مکر جاودانستی

تا به نزدیک دیه ما زاغ است
کام ما روز و شب روا هستی

بسیجی جون

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

امروز به مناسبت هفته بسیج، به همه همکاران، نفری یک شاخه گل میخک سفید (که به صورت فله ای و در گونی تا محل اداره حمل شده بود) و دقیقا چهار عدد تافی کره ای در بسته بندی منظم همراه با کارت تبریکات فائقه اهدا شد. و البته بدین ترتیب آشتی ملی برقرار گردید.

بسیجی جون تو خودت مثل گلی، الهی قربونت برم
گل چیه؟ عین بلبلی، الهی قربونت برم

من چیم؟ مشت خاک و خار، رنگ من رنگ شوره زار
تو خود مظهر وقار، الهی قربونت برم

چوب تو پر لطافته، اسلحت ریح راحته
این کارات واس ما عادته، الهی قربونت برم

چون یه بار خون دادی واسم، کشورم رو بهت دادم
تو بگو من چی کار بیدم؟ الهی قربونت برم

ببینم این روزا بازم، بعثیا تو خیابونن؟
پس چرا توپ و تانک دیدم، الهی قربونت برم؟

نگرد، نیست!

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

عمریست در کعبه میزنیم و وا نشده
نگرد نیست، گشته ام پیدا نشده

با قصه رسیدن و شوق پر زدن
عمریست دلخوشیم و دردی دوا نشده

خلقی نزار زخمه تیر تواند
اما عجب ببین که ناوکی رها نشده

در میان مریدان حضرت دوست
یک تن ندیده ام که کمر دو تا نشده

گویند در تمام دفتر هستی
احدی واژه جابجا نشده

ای خوشا لب که بر چنین فکری
ناگهان به خنده وا نشده

موضعگیری

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 22, 2009

یادم نمیره بعد از ماجرای رفیقدوست، اخوی بزرگوار بلافاصله در سمت خودشون در بنیاد مستضعفان ابقا شدند.

امیدوارم -بدون آنکه برای کسی آرزوی مرگ بکنم- بعد از مرگ کردان هم پیام تسلیت قرایی (به تشدید ر) که صادر میشه چشم بسته خیلیها رو باز کنه.

تاوان

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 20, 2009

گوشی تلفن را بر میدارد تا با کسی حرف بزند
و بعد به صرافت می افتد که همه آنها که میشد به آنها زنگ زد تمام شده اند

بیهوده فکر میکند این تاوان زیادیست که می پردازد

غیژ و غیژ

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 20, 2009

غیژ و غیژ چرخ فلک آیدم به گوش
بی شک که خواسته روغن کاریش کنیم

با واسکازین فرد اعلی اگر نشد
با پیه و دنبه ماستمالیش کنیم

گر مادر فلک پسر پر شرر نزاد
پس ناگزیر کمکی دستمالیش کنیم

چون پیر میفروش به بتی دل سپرده است
از گشت ارشاد سزد ار یاریش کنیم

می شد به گوشه دل بیت عشق داشت
لیکن چو خواستیم که معماریش کنیم

هاتف زغیب گفت که سر را فتاده دار
هر که فراز شد سبب خواریش کنیم

یک بیت شعر

Posted in يادداشت by محمد on نوامبر 11, 2009

گاهی در میاه کتاب، بعد از خواندن انبوهی نظم، به یک بیت شعر ناب میخوری که مثل یک دانه جواهر می درخشد.
در باره این تک بیتها نباید وبلاگ نوشت و نباید نقلشان کرد. بلکه باید گذاشت تا نفر بعد همه این راه را برای دیدنشان بپیماید تا اوهم به همین اندازه ذوق زده شود.